محمود بن على خواجوى كرمانى

66

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

چون توانم كز حضورش كام دل حاصل كنم * كان زمان از خويش غائب مىشوم كو حاضرست زنده‌دل آن كشته كو جان پيش چشمش داده است * تندرست آن خسته كو بر درد عشقش صابرست عاقبت بينى كه كارش در هوا گردد بلند * ذرّهء سرگشته كو در مهرورزى ماهرست هرك را خاطر بزلف ماهرويان مىكشد * عيب نتوان كرد اگر چون من پريشان خاطرست عاقلان دانند كادراك خرد قاصر بود * زانچه بر مجنون ز سرّ حسن ليلى ظاهرست در هوايت زورقى بر خشك مىرانم و ليك * جانم از طوفان غم در قعر بحرى ز اخرست كى سر موئى زبانم گردد از ذكرت جدا * كز وجودم هر سر موئى زبانى ذاكرست اى كه فرمائى كه خواجو عشق را پوشيده دار * چون توانم گرچه دانم كان لباسى فاخرست 133 [ فروغ عارض او يا سپيده سحرست ] ح فروغ عارض او يا سپيده سحرست * كه رشك طلعت خورشيد و طيرهء قمرست لطيفه‌ئيست جمالش كه از لطافت و حسن * ز هرچه عقل تصور كند لطيف‌ترست برون ز نرگس پرخواب و روى چون خور دوست * گمان مبر كه مرا آرزوى خواب و خورست ز هركه از رخ زيباى او خبر پرسم * چو نيك بنگرم آن هم ز شوق بىخبرست اگرچه مايهء خوبى لطافتست و ليك * ترا وراى لطافت لطيفهء دگرست بدين صفت ز تكبّر به دوستان مگذر * اگرچه عمر عزيزى و عمر بر گذرست به هر كجا كه نظر مىكنم ز غايت شوق * خيال روى توام ايستاده در نظرست اگر تو شور كنى من ترش نخواهم شد * كه تلخ از آن لب شيرين مقابل شكرست ز بىزريست كه آب رخم رود بر باد * اگرچه كار رخ از سيم اشك همچو زرست مرا هرآينه لازم بود جلاى وطن * چرا كه مصلحت كار بيدلان سفرست